یاس کبود

  • خانه
  • تماس  
  • ورود 

هم‌قدم زینب؛ وقتی جاده، روایت می‌شود

11 شهریور 1405 توسط مرضيه موسوي ندوشن
هم‌قدم زینب؛ وقتی جاده، روایت می‌شود

صبح هنوز کاملاً گرم نشده بود. جاده در میان نخل‌ها امتداد پیدا می‌کرد و زائران، آرام و پیوسته قدم برمی‌داشتند؛ زن و مرد، پیر و جوان، هرکدام با کوله‌ای بر دوش و مقصدی در دل.

اما اینجا فقط یک جاده نبود.

هر چند قدم، پرچمی برپا بود، موکبی دیده می‌شد و دستی برای پذیرایی یا راهنمایی به سوی زائران دراز می‌شد. بالای سرمان، تصاویر چهره‌هایی آشنا در قاب‌های بزرگ آویخته بود؛ چهره‌هایی که هرکدام بخشی از قصه سال‌های مقاومت و ایستادگی را با خود داشتند.

انگار جاده، خودش تبدیل به یک کتاب شده بود؛
کتابی که هر رهگذر می‌توانست صفحه‌ای از آن را بخواند.

در میان این همه تصویر و پرچم، چیزی بیش از یک مراسم دیده می‌شد؛ **روایتی در حال شکل گرفتن بود.**

روایت اربعین فقط به رسیدن به مقصد ختم نمی‌شود. اربعین، قصه‌ای است که باید دیده شود، فهمیده شود و به دیگران برسد. همان‌گونه که حضرت زینب(سلام‌الله‌علیها) پس از عاشورا، نگذاشت حقیقت در هیاهوی روایت دشمن گم شود، امروز نیز هر زائر و هر مبلغ می‌تواند سهمی در زنده نگه داشتن این حقیقت داشته باشد.

ادامه »

 نظر دهید »

ترسم که اشک مانع دیدار من شود

24 اردیبهشت 1398 توسط مرضيه موسوي ندوشن

گاهی بساط عیش خودش جور می شود
گاهی دگر تهیه به دستور می شود
یک مژده ی مسرت بخش، از یک اتفاق بزرگ دلالت می کرد.
اگرچه باورم نمی شد، ولی برای دیداری که حتی تصور آن هم برایم مشکل بود انتخاب شده بودم. آنقدر گیج و مبهوت از این توفیق بزرگ بودم که نمیدانم چگونه زمان سپری شد. وقتی به خود آمدم، خود را در جوار قبله ی آمال دل سوختگان و شیفتگان ولایت دیدم.
وقتی قرار است همه چیز با بهترین اتفاق همراه شود، نزدیک ترین مکان به سرچشمه ی نور به انسان تعلق می گیرد. عقربه های ساعت هر چه سرگردان به دور خویش می چرخند، گویی تپش قلب مرا کوک می کنند و آن بی نوا نیز در فضای تنگ سینه بیقراری می کند، و یک لحظه انتظار به سر می رسد و آرزوی بزرگی که بزرگی آن را حالا می شود فهمید، محقق می شود.
آنچه در اختیار انسان نیست سیل اشک است که از چشمه ی چشم مبهوت، سرازیر می شود. جریانی که همه ی زنگار های وجودم را با خود می شوید و گواهی می دهد که چه آتشفشانی در درونم در فوران است.
لحظه ها می گذرند، ثانیه هایی که هر کدام یک سال برکت و میمنت را به همراه دارد، لحظه هایی که می گذرند و حسرت گذرانشان در دل می ماند. حس کسی را دارم که طالب دیدن خورشید است ولی چشم ضعیفش تاب این دیدن را ندارد.
ناگهان قبله ی دل ها تذکر به یکدلی جمع برای صف آراستن به جانب قبله ی سنگی می دهد و نماز این ستون خدشه ناپذیر دین شروع می شود و در صفایی معنوی و عرفانی به پایان می رسد. نمازی که بوی دعای عهد می دهد، در دوران غیبت منجی عالمگیر. نمازی که عطر و بوی امید در نا امیدی عصر غیبت دارد. نمازی که «انهم یرونه بعیدا» را چه زیبا به «نراه قریبا» مجسم می کند.
هر چه از حال و هوایم بگویم کم گفته ام. جمع همسفران پراکنده می شوند ولی دلم نمی آید از این چشمه ی نور دل بکنم و مانند تشنه ای که می خواهد آخرین قطره های یک پیاله را بنوشد پافشاری می کنم. سجده ی یار طولانی و سماجت من فرا تر از آن، و اینجاست که خورشید را در چند قدمی خود احساس می کنم، اگرچه می خواستم بیشترین فیض را به چشمانم برسانم ولی باز، سیل اشک مانع دیدن روی خورشید شد و بدرقه ی قدم های یار، سجده ی شکر من به درگاه معبود بود، و تازه میفهمیدم بزرگی آرزویی را که عمری در دل نگه داشته بودم.
مرضیه سادات موسوی ندوشن
طلبه مدرسه ی الزهرای یزد

 نظر دهید »

دیدار یار

19 اردیبهشت 1398 توسط مرضيه موسوي ندوشن

گفته بودم چوبیایی غم دل با تو بگویم            چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی                      تحقق ارزوهارا می توان با احساس وجد وشادی توصیف کرد. گاهی آرزوهای بر آورده شده توصیف نا پذیر است .شاید به خاطر غیر منتظره بودن آن. نمی دانم دلیل الکن بودنم برای توصیف لحظه ی دیدار را در کدام یک جستجو کنم .اگر چه زبانم الکن است برای بیان حس درونیم ولی خوشی در دل دارم که نمی توانم ار بیان آن ساکت بمانم.زیارتی در پیش است که آرزوی همه ی آزادیخواهان در جهان است .واین نصیب من شده است  .زیارت بزرگ مردی که  به آزادگی وآزادمردی معنی بخشیده است.زیارتی که اشک شوق را در چشمم حلقه می زندوقلب  را به تپشی دوچندان وا می دارد.زیارتی که می طلبد حرفهای نگفته را به زبان آورده اما چه کنم آن قدر عظمت وابهت محبوب زیاد است که حرفهای نگفته در بیکران او رنگ می بازد.                                                             گفته بودی چو بیایی غم دل با تو بگو یم    چه بگویم که غم از دل برودچون تو بیایی

 1 نظر

دیدار یار

19 اردیبهشت 1398 توسط مرضيه موسوي ندوشن

گفته بودم  چو بیایی غم دل با توبگویم     چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی                                          تحقق ارزوها رامی توان با احساس وجد وشادی توصیف کرد.گاهی ارزوهای براورده شده توصیف ناپذیر است.شاید به خاطر بزرگی ارزوی بر اورده شدهوشاید هم به خاطر غیر منتظره بودن آن                                       نمی دانم دلیل  الکن بودنم برای توصیف لحظه دیدار رادر کدام جستجو کنم اگر چه زبانم الکن است برای بیان احساس درونیم.ولی خوشی  در دل دارم که نمیتوانم ازبیان ان ساکت بمانم.زیارتی در پیش است که آرزوی همه ی ازادیخواهان در جهان است واین نصیب من شده است .زیارت بزرگ مردی که  به آزادی وآزاد مردی معنی بخشیده است .                                                                                                                                       زیارتی که اشک شوق رادر چشمم حلقه می زند وقلبم رابه تپشی دوچندان وا می دارد.زیارتی که می طلبدحرفهای نگفته رابه زبان آورداما چه کنم .آنقدر عظمت وابهت محبوب زیاد است که حرفهای نگفته در بی کران او رنگ می بازد.                                                                                                                                                   گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم       جه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی                             

 نظر دهید »

غدير چه بود ؟ (2)

13 شهریور 1397 توسط مرضيه موسوي ندوشن

غدير بركه اي بود كه خشكيدن آن در درازاي تاريخ مايه ي حسرت همه ي جويندگان طريق عدالت شد .

غدير نمايش بزرگي بود كه فرجام بد عهدي مردمان را در گوش تاريخ زمزمه مي كند .

غدير عبرت بزرگ تشيع در راستاي دفاع از حق هاي به نا حق ستانذه شده گرديد .

غدير غروب شكسته شده ي بزرگترين مدافع عدالت بود .

غدير شكوهي ناديه شده براي پناهنده ي غريب نخلستانهاي مدينه بود .

غدير اتمام حجتي بود براي آنهايي كه مي توانستند به عهد خود وفا دار باشند ولي شرافت خود را به هيچ فروختند .

غدير روزي بود كه دين كامل شد و هر كس به اندازه همت خود از اين كمال بهره مند گرديد . 

غدير سند مظلوميت عترت پاك نبوي بود و انگيزه ي كينه توزان عربي شد تا عزمي جزم گردد براي برپايي سقيفه .

مرضيه سادات موسوي ندوشن 

غدير 1439 

 2 نظر
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • ...
  • 6
  • ...
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • ...
  • 17
شهریور 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
  1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30 31      

یاس کبود

  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

جستجو

موضوعات

  • همه
  • فاطمه الزهرا
  • ندای منتظران
  • سخن بزرگان
  • بهداشت در اسلام
  • امام زمان
    • دلنوشته به امام زمان(عج)
  • شعر مهدوی
  • زندگی نامه بزرگان
  • ولایت
    • غدیر
  • مذهبی
  • مذهبی
  • مدافعان حرم
  • انقلاب اسلامي
  • دلنوشته
  • دلنوشته
  • شمس الشموس علي ابن موسي الرضا
  • اقتصادي

Random photo

هم‌قدم زینب؛ وقتی جاده، روایت می‌شود

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟
  • کوثربلاگ سرویس وبلاگ نویسی بانوان
  • تماس