همقدم زینب؛ وقتی جاده، روایت میشود
صبح هنوز کاملاً گرم نشده بود. جاده در میان نخلها امتداد پیدا میکرد و زائران، آرام و پیوسته قدم برمیداشتند؛ زن و مرد، پیر و جوان، هرکدام با کولهای بر دوش و مقصدی در دل.
اما اینجا فقط یک جاده نبود.
هر چند قدم، پرچمی برپا بود، موکبی دیده میشد و دستی برای پذیرایی یا راهنمایی به سوی زائران دراز میشد. بالای سرمان، تصاویر چهرههایی آشنا در قابهای بزرگ آویخته بود؛ چهرههایی که هرکدام بخشی از قصه سالهای مقاومت و ایستادگی را با خود داشتند.
انگار جاده، خودش تبدیل به یک کتاب شده بود؛
کتابی که هر رهگذر میتوانست صفحهای از آن را بخواند.
در میان این همه تصویر و پرچم، چیزی بیش از یک مراسم دیده میشد؛ **روایتی در حال شکل گرفتن بود.**
روایت اربعین فقط به رسیدن به مقصد ختم نمیشود. اربعین، قصهای است که باید دیده شود، فهمیده شود و به دیگران برسد. همانگونه که حضرت زینب(سلاماللهعلیها) پس از عاشورا، نگذاشت حقیقت در هیاهوی روایت دشمن گم شود، امروز نیز هر زائر و هر مبلغ میتواند سهمی در زنده نگه داشتن این حقیقت داشته باشد.

